خرید بک لینک

درباره سایت

امکانات وب

.
.
من خودم بودم تنهایی در آن شبی که لاستیک زیر ماشین ترکید. در همان جاده چابهار- ایرانشهر. قهر کرده بودم به سمت کرمان. تو که زندگی در شرایط ناچار را خوب میفهمی. همهاش تظاهر به خوش بودن است. تظاهر به راضی بودن. یک دفعه هم اختیار از دست در برود، آدم دیوانه میشود، میزند همه پردهها را میدرد و فحش میدهد وکفر میگوید و گریه میکند و قهر میکند به سمت جایی که فکر میکند آنجا جان پناهی دارد. نداشتم. فقط چسبیده بودم به فرمان. تکانهای شدید از جا میکندم و هرچه ضربه میخوردم هیچ حالیام نبود. آن دکه بعد از پلیس راه ایرانشهر یادت هست، همان جا که آن جوانک بلوچ با من دوست بود. چه تریاکی داشت. به تو گفته بود: مهندس، شوهر خانم عالیشاهی هستی؟ و تو به من گفته بودی: بلوچا زنها رو به اسم شوهراشون میشناسند. این جوان منو به اسم تو شناخت. چه ساختاری شکستی تو... تو که خبر نداشتی تریاک میآوردم برای ننه عذرا. پیرزن انگار خدا را برایش آورده باشم. ندیده بود با هر بست برای مادرم فاتحه میخواند. حالا که فهمیدی نمیدانم به خاطر دودی که توی ریههای مادربزرگت رفته بیشتر ناراحتی یا به خاطر خطری که من میکردم و یا آبروی خودت که اگر گیر میافتادم... یک بار هم پلیسِ بم خودم و ماشین را تکه تکه کرد برای سه مثقال تریاک که توی مشتم بود و پیدا نکرد. من کارهای خطرناکی را که میکردم هیچوقت به تو نمیگفتم. آدم خطر نبودی. ماشین ایستاد بین شن و خاک و تاریکی. حواسم که برگشت موبایل را از زیر صندلی عقب پیدا کردم و زنگ زدم به همان جوانک. مرجان عالیشاهی هستم اکبر یادت هست که... گفت: نه خانم. گفتم: زن مهندس؟ چطور یادت نیست. چند سال پیش... من الان یک جایی در سی چهل کیلومتری ایرانشهر از جاده افتادم پایین. به دادم برس. گفت: باشه... با یک ماشین شاسی بلند آمد. لاستیک را عوض کرد و ماشین را کشید روی جاده و برای شام هم دعوتم کرد خانهاش. نرفتم، با اینکه گرسنه بودم. آدم نباید کسانی که حرمتش را نگه میدارند در شرایطی قرار دهد که امکان خطا وجود دارد. گفت: تریاک نمیخوای؟ گفتم: نه. ننه عذرا مرده... گفت: زمستون پارسال مهندس اومد پیشم با یک زن ویک بچه. میرفتند برای تفریح چابهار... شما رو هم با یک مرد دیگه چند بار در دکه دیدم، آشنایی ندادی... چیزی نگفتم. از او تشکر کردم و خداحافظی. در چشم ما چشمههایی هست که کافی است یکی همت کند و کمی خاک و خاشاک روی آن را بردارد تا برای هم گریه کنیم. .
.
#داستان

برچسب: نویسنده: کیان جلالی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 14:46

صفحه بندی